هر وقت به بانوی مضطرب می گم کم آوردم، بریدم، نمی کشم...، می گه: بنویس، بنویس تا خالی بشی! اما بانو، از چی بنویسم؟؟ از خدا که دست هامو توی دست هاش گرفته و داره منو می چرخونه؟ از خودم که نمی دونم دارم به کجا می رم؟؟ یا از تو بانو که مدت هاست دیگه برای تارهای تنیده ام غصه نمی خوری؟ به جایی رسیده ام که باید یک نقطه بگذارم و بگم تمام! دستم به نوشتن نمی رود کلمه ها متواریند یکی باید تمامم کند
کوتاه آمدم
به بزرگی مصیبتی که آوار خواهد شد
کوتاه آمدم.
لبخند گس انتظار...
کسی با چشم های قرمز نظاره گر بی پایان من است.