سال 82 کیارنگ علایی هنوز به ایسنا نیامده بود. بانوی مضطرب گفت: دوست مصطفی مستوره! ببین می تونی پیداش کنی؟
یادم نیست از کجا و چطور اما شماره ای در مشهد پیدا کردم.مادرش گفت کیارنگ اینجا نیست.شماره منزلش را داد. دو هفته بعد وقتی گفتم : ایسنا اهواز، خیلی سرد استقبال کرد. نظرش را در مورد حرکت داستان به سمت شعر پرسیدم. خاطرم نیست چه جوابی داد و لی یک بار به بانوی مضطرب گفته بود کمکم کند تا بتوانم گریه کنم!
یادم نیست از کجا و چطور اما شماره ای در مشهد پیدا کردم.مادرش گفت کیارنگ اینجا نیست.شماره منزلش را داد. دو هفته بعد وقتی گفتم : ایسنا اهواز، خیلی سرد استقبال کرد. نظرش را در مورد حرکت داستان به سمت شعر پرسیدم. خاطرم نیست چه جوابی داد و لی یک بار به بانوی مضطرب گفته بود کمکم کند تا بتوانم گریه کنم!
پ.ن: روز خبرنگار بود. داشتم از کیارنگ علایی می خواندم.
0 هم آغوشي ها:
ارسال يک نظر