به صفر می رسند
مجموع شکلات هایی که هیچ گاه طعم دندان را نچشیدند.
شمارش آغاز می شود...
لرزش های هراسان دستی
که دل دل هر چه التهاب را نجوا می کنند
و طعم انجیر های نخورده
که شبیه زایش های پر درد من است.
اصلن قرار نبود این اتفاق بیفتد. رفت حمام. گوشی اش را برداشتم. یک شماره که مثل شماره من ذخیره نشده بود با پیام های عاشقانه. دهانم گس شده بود. همه حدس هایی که می شد زد مثل یه کابوس وحشت زده ام کرد. نمی خواستم به چیزی فکر کنم. رفتم در حمام گوش دادم، صدای ریخته شدن کف شامپو می آمد. دوباره رفتم سراغ گوشی، قفلش را باز کردم و لیست شماره ها را چک کردم. 20 دقیقه قبل از آمدن من تماس گرفته بود، در لیست روزهای قبل هم شماره اش بود. گوشی را توی دستم فشار دادم و به لوستر سقف نگاه کردم. صدای آب بند آمده بود. در را باز کرد و با صدای بچه گانه ایی گفت: بابایی حوله مو میدی؟
- کجاست؟
دلم نمی خواست جوابش را بدهم
- رو در کمد دیواری
موهایش روی صورتش ریخته بود। چند باری ازدهانم آمده بود بیرون که بگویمش صورتش مثل گربه ها ملوس اما نگفته بودم। توی چشماش نگاه نکردم حوله را دادم و برگشتم توی سالن. چیزی را که دلم نمی خواست هیچ وقت بفهمم حالا فهمیده بودم.
کولر را خاموش کردم که سرما نخورد.